خرید بک لینک
دوستی امروز به یادم آورد که اینجا وجود دارد پس میتوانم بنویسم...

عکسهای نشاط بخش دوست دیگری(نرگس) در اینستاگرام، به یادم آورد که زندگی سنتی را هنوز هم بیشتر از زندگی مدرن دوست میدارم. وقتی گلهای پیچک امین الدوله ش را دیدم، وقتی کبوترانی را دیدم که در اشیانه تازه ساخته شان میان همان پیچک های امین الدوله، تخم گذاشته بودند... من حیاط خانه نرگس را در شاهرود دیدم که در آن پسرک فندوق بامزه اش را خواب میکند... صندوق آلبالوهایی که کیلویی 500 تومان اجرت دارد برای کار دست دخترکانش...راستی که چه مادر خوبی دارند این دو دختر... دانشمند و هنرمند و همه چیز تمام... آخ که چقدر دلم میخواهد خانه ام همینقدر انرژی مثبتی بدهد که من از عکسای خانه نرگس میگیرم.

خانه ات روشن باد ای سال بالایی جان :)

استکان چای کمر باریکش را در حسینه یزدیهای شاهرود به خاطر می اورم... جایی که به قول نرگس میتوان رفت و نشست و لذت برد از یک فضای معنوی... مثل دیشب که به خانه همسایه مان رفتم و در سکوت و تاریکی، با خود و خدای خود خلوت کردم.. محفل و خانه ای که آنچنان به من آرامش میدهد که حتی نور زرد رنگ چراق دم در و عبور مرور بی نظم برخی از خانم ها، حواس همیشه مستعد پرت شدنم را پرت نکرد... گریستم... دروغ چرا... بیشتر برای خود... در حالی که شرمنده بودم از امامی که به نام او و به کام خودم میگریم... فاطمه چه سوال خوب کرد از من وقتی پرسید راستی چرا فکر میکنی باید برای او بگرییم؟ نمیدانم... نقل است که برای مظلومیتش بگرییم. اما هرچه میکنم بیشتر دلم برای خودم میسوزد.... شرمنده از این همه رک گویی....

دوستی یکبار میگفت، زندگی همین است... تلفیقی از سنت و مدرنیته... همانجا که میگفت لذت گرفتن دستان مادر در دست، از هر لذتی بالاتر است... آه و واویلا از آن ایمیل ها و صحبت ها ...چقدر جگر سوز است وقتی فکرش را میکنم که حالا او کجاست و من کجایم...

ببخشید.... غمگین تر از چیزی شد که فکرش را میکردم

من خوبم...اما تو باور مکن

برچسب: نویسنده: نگین موسوی تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 7:04

صفحه بندی